تبليغاتX
I Never For Get You

I Never For Get You

 

کودک و خدا

کودک نجوا کرد : خدايا با من حرف بزن

مرغ دريايی آواز خواند ؛ کودک نشنيد .

سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن .

رعد در آسمان پيچيد ؛ اما کودک گوش نداد .

کودک به اطرافش نگاه کرد و گفت : خدايا بگذار ببينمت .

ستاره ای درخشيد ولی کودک اعتنا نکرد .

کودک فرياد زد : خدايا معجزه ای به من نشان بده .

و يک زندگی متولد شد ؛ اما کودک نفهميد .

کودک با نااميدی گريست :

خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايی …

بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد ؛

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت .

+نوشته شده در 88/08/01ساعت18:54توسط مهسا | |

 

خدا وندا...!    اگر روزي بشر گردي    زحال بندگانت با خبر گردي     پشيمان مي شدي از قصه خلقت   از اينجا از آنجا بودنت !

خدا وندا...!   اگر روزي ز عرش خود به زير آيي     لباس فقر به تن داري  براي لقمه ي ناني   غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي   زمين و آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

خدا وندا...!   اگر با مردم آميزي   شتابان در پي روزي   ز پيشاني عرق ريزي  شب آزرده ودل خسته  تهي دست و زبان بسته   تهي دست و زبان بسته   به سوي خانه باز آيي   زمين آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

خدا وندا...!    اگر در ظهرگرماگير تابستان  تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري   لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري    و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني   واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد   و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد  زمين و آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را...!

تو خود سلطان تبعيضي

تو خود يک فتنه انگيزي

اگر در روز خلقت مست نمي کردي

يکي را همچون من بدبخت

 يکي را بي دليل آقا نمي کردي

جهاني را چنين غوغا نمي کردي

 دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

 دگر آهم نمي گيرد

 دگر اين سازها شادم نمي سازد

 دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

 دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد

  نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد

 نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد.

 اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد

براي نا مرادي هاي دل باشد

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

 فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

 اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟

به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد

که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم

خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!

شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!

بگوييد تا بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

 چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

 چرا او اين چنين کور و کر و لال است

و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده مي گويم

خدا هرگز نمي باشد

من امشب ناله ني را خدا دانم

 من امشب ساغر مي را خدا دانم

خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد

خداي من شراب خون رنگ مي باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

خدا هيچ است.

خدا پوچ است.

خدا جسمي است بي معني

خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايي رنگين است

شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره مي پاشد

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم

اگر حق است زدم زير خدايي... !!!

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا...!

اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم

ولي نه؟!

چرا من روسيه باشم؟

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

خداوندا...!

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي

تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند

ولي من با دو چشم خويشتن ديدم

كه نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را.

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی

کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از

آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

می لغزد

پس... قولت!

اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم ... !

+نوشته شده در 87/09/05ساعت15:28توسط مهسا | |

یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن
تو باشی منم باشم
کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم
که سردم نشه نلرزم
می دونی ؟
تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار
پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت
بهت تکیه دادم
دو تا دستاتو دور من حلقه کردی
بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره
چشماتو می بندی
بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟
می گی : آره
و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم
آروم آروم.......قصه می گی
یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه
می دونی ؟
می خوام رگمو بزنم
چون دست چپ...یه حرکت سریع.. یه جمله ی عمیق بلدی ؟
نه وای !!! تو که نمی بینی
و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم
تو چشماتو بستی نمی بینی .....
من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم
نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و

نمی بینی که دستم می سوزه
من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ
که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی
تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی
من دارم دستمو نگاه میکنم
دست چپمو.....خون ازش میاد
می دو نی ؟
دستمو می ذارم رو زانوهام
خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها
مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است
نمی بینی .....
تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده
محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه
می بینی که نا منظم نفس می کشم
تو دلت می گی آخی............
نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی
سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم
چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟
می ترسم خودمو بکشم
از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن
ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود
آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...
گریه نکن
من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدی
تو خیلی گریه می کنی
دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش
باشه ؟
من مردم ولی تو باورت نمی شه
تکونم می دی که بیدار شم
فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم
می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی
اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره
من مر دم ... ولی برای تو زنده ام
پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن
می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟
دوستت دارم...

 

 

+نوشته شده در 87/09/05ساعت15:25توسط مهسا | |

امروز ديگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن ديگر نمي مانم. بعد از اين همه كه مرا آزردي حالا در اين دقايق آخر با من مهرباني مي كني؟
اين اشكهاي گرم و سوزاني كه در چشمانم غلتانست با تو چه مي گويند و از من چه مي خواهند؟ جز اينكه تنها وفاداري را آرزو مي كنند؟ ولي من آنها را مايوسانه از خودم مي رانم چون وفايي در تو نميابم. آري مي روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صداي قهقه خندهايت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمي دانم به من چه خواهند گفت در حاليكه با دلي شكسته و پريشان باز مي گردم و با تو چه خواهند كرد آن ناز و عشوه هايي كه تو را مجذوب كرده است. بر دل ها آتش مي زني اما باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصير را بر گردن من خواهند نهاد . راست است كه يك دل و يك عشق تو را كافي نيست. توبايد دلها بسوزي . بدبخت من ، كه جز يك دل و يك عشق نداشتم.
خداحافظ ، گريه نكن كه باور نمي كنم مرا دوست بداري . شايد اين اشكها بخاطر تنهايي باشد ولي نترس تو را تنها نمي گذارند . اين من هستم كه بايد بگريم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمي خواهي .
من بايد آه بكشم و اشك بريزم ولي كجا در تو اثر خواهد كرد؟ مي خواهم بروم ديگر اين سوگندها كه در پيشم ياد مي كني و قسم ها كه پي در پي بر زبان مي آوري نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .
فراق تو برايم زياد سخت است زياد ، ولي بيش ازاين تاب بي وفايي و بي مهري هايت را ندارم. كجا برايم عزيز و دوست داشتني تر از كنار تو بود اگر با من كمي مهربان مي بودي؟ حال كه مرا دوست نمي داري ، حال كه با من بي وفايي مي كني ، حال كه من پناه گاهت نيستم ، حال كه.... ديگر خداحافظ .

+نوشته شده در 87/09/05ساعت15:23توسط مهسا | |

ديروز در پس كوچه ها قدم مي زدم

مردان شهرم همچنان در هوس هاي بي پايانشان در حال غرق شدن بودن

مردان شهرم حتي در شب هم عينك هايي با نماد تاريكي مي زنند تا شايد پرده از راز پنهانشان برداشته نشود

سرم را پايين مي گيرم براي اين همه بي شرمي و به راه خود ادامه مي دهم

اندكي بعد فكري ذهنم را آشفته مي كند

خواستم نجابت را در زنان شهرم ببينم

و اي واي بر من عجب ساده نگاشتم خيالم را

زنان شهر من غرق در سرمه هايشان بودند

زنان شهر من ياري را در آغوش گرفته بودند اما نگاهشان به غريبه ها بود

زنان شهر من .........

نمي دانم براي چه در اين كوچه ها قدم مي زنم

دوستي دارم كه مرا و افكار مرا شيطان مي خواند

آري من شيطاني هستم كه برادران و خواهران شهرم را دوست مي دارم

گلايه كافيست


+نوشته شده در 87/09/05ساعت15:22توسط مهسا | |

دلم برايت می سوزد خدا
دلم برايت می سوزد خدا
تازگی ها دزد شده ای
او مال من بود
از من ربوديش
دلم برايت می سوزد خدا
تازگی ها حسود شده ای
نتوانستی ببينی من و او با هميم
دلم برايت می سوزد خدا
تازگی ها خسيس شده ای
او را به من بر نمی گردانی
دلم برايت می سوزد خدا
تازگي ها
قبول کن جهنمی شده ای

+نوشته شده در 87/09/05ساعت14:52توسط مهسا | |

عجب دارم که مردان این همه نامرد هستند
به وقت عاشقی، آنها
چنان پوزه به خاک عشق می سایند
چو گویی این همه ذلت ز سگها ارث بردند
گداتر از گدایان،کاسه ای خالی به پیش چشمهاشان می نهند
تا که شاید چند سکه عشق یا که حتی قرص نانی مهر
بیندازد زنی آنجا...
ولی تا که خیال پستشان آسوده می گردد ز تسخیر دل یک زن
و تا که کاسه آنها ز سکه می شود لبریز
به نامردی دم از مردی زنند و
قلب پاک و بی پناهش را بیازارند
و در اوج حقارت ، اوج خودخواهی
در آن نامردی مطلق
به پیش قلب ضربت خورده یک زن
به خود گویند ، عجب مردند!!!
و شاید خوب میدانند
که سگها آبروی بی وفایان را خریدارند
عجب دارم که مردان این همه نامرد هست

+نوشته شده در 87/09/05ساعت14:51توسط مهسا | |

 magnify
سرنوشت زن
خدایا زن شدم تا بر سرم کوبند؟
خدایا زن شدم تاهر کجا دیدند لازم هست
به احساسم،به فهمم،
یا به قلبم زور گویند؟
خدایا زن شدم تا که مرا جنسیت دوم بدانند؟
خدایا زن شدم تا که پدر،همسر ، برادر
و از بدبختی ام مردان دیگر
مرا صاحب شوند و مالکم باشند؟
مرا زن آفریدی تا که ناموس همین مردان نامردت شوم؟
به جرم یک نگاه پاک و ساده،عاشقانه،بچگانه
همین مردان نامردت،به نام من
به جان یکدگر افتند و جان یکدگر گیرندو
روحم را بیازارند؟
نخواهم غیرت کور و تعصب های بیجا را !
همین هایی که می گویند : نادانی و احمق
همین هایی که می گویند : صلاحت را نمی دانی
همین هایی که می گویند : تو بنشین ساکت و خاموش
به جایت هر کجا لازم شود تصمیم می گیریم
همین مردان نامردی که ناقص عقل خوانندم
در اوج شور ناپاک هوسهاشان،
در اوج شهوت و لذت
مرا یک همنفس دانند
زبان ریزند و از من کام گیرند!
چرا قلب مرا سرشار از احساس آفریدی؟
که زیر دست و زیر پای این مردان نامردت شود خرد؟
نمی خواهم دگر قلبی پر از احساس و گرما را !
لطافت را به من دادی
که روحم را به زیر تلخی مشت و لگد گیرند؟
نمی خواهم لطافت را !
خداوندا ظریفم کرده ای تا آن که جسمم را
به زیر سردی باد کتک گیرند؟
نمی خواهم ظرافت را !
هراس از لکه ننگی به دامانم
مرا تا اوج بی شرمی و وحشت می برد پیش
نمی خواهم نجابت را !
چه کارم آید این چشمان شهلا
اگر باید همیشه کور و کر باشم؟
خدایا زن شدم ،
اما نمی خواهم که خر باشم !
خدایا زن شدم تا آن که تعبیر نگاهم
شود یک تیر زهرآلود شیطانی؟
خدایا زن شدم تا آن که تعبیر نیازم
به جای عشق باشد میل نفسانی؟
خدایا زن شدم آخر برای شستن و جارو زدن؟
زاییدن و زانو زدن؟
خدایا زن شدم تا خدمت مردان نامرد تو را گویم؟
خدایا خوب می دانم که تو مردی- که نامردی
ببین با سرنوشت زن چه ها کردی، چه ها کردی

+نوشته شده در 87/09/05ساعت14:50توسط مهسا | |

عجب عدلی خدا دارد
سلام ای نا خدای کشتی دنیا ، خدا
ببینم حال و احوالت چطور است؟
تو می گویی نشستی عدل و دادت را نصیب ما زمینی ها کنی
ولی من خوب می دانم که آن بالا
به روی تخت زرینت نشستی،
کنارت حوری و غلمان فراوانند
ملائک گرد تو جمعند و انگور بهشتی
حبه حبه بر دهانت می نهند
تو سیری، بی نیازی
ثروت و مکنت فراوان داری و با آن همه قدرت،
به خود می نازی و با ما دمادم می کنی بازی
هوا خوب است میدانم
بهشت تو همان بالا ست
تو آن بالا درون رود مشروبات خود
می غلتی و می خندی و حمام می گیری
چه مستی تو... چه مستی!
در این مستی قضاوت می کنی بر عالم هستی؟
چه می گویند آدمها : عجب عدلی خدا دارد
خدایا چشم هم داری؟ تو می بینی و خاموشی؟
خدا از زجر آدمها خبر داری؟
خبر داری تو از سنگینی درد فراموشی؟
خدا از فقر و بیماری ،خدا از غارت و دزدی ،دروغ و جهل و نادانی خبر داری؟
خدا از مرز نا محدود نابودی خبر داری؟؟
خبر از مرگ وجدان ها و خوبی ها،
خبر از قتل آزادی به نام واژه بی بند و باری چه؟
گرسنه بودن و لب تشنه بودن تا خود مرگ،
خبر داری خدای ناخدایی ها؟
خبر داری حراج آبرو ها را؟
خبر داری سراب آرزو ها را؟
چشیدی تا به الان طعم تلخ زندگانی را؟
خدایا گوش هم داری؟
صدای ناله ها و ضجه ها می آید آن بالا؟
تو ای تنها خدای ما زمینی ها
تعفن،بوی خون، بوی جنون، آیا مشامت را نیازرده؟
چه می گویم به تو ای وای
که هم لالی و هم کوری و هم کر
بیا جرات کن و یک روز
فقط یک روز
به این پایین نگاهی کن
نه در مستی- که در هنگام هشیاری-
بیا جرات کن و یک روز- فقط یک روز-
خودت را جای ما بگذار
ببین فرق زمین ما و آن شهر جهنم چیست؟
همین جا نیست؟
بهشت تو همان بالا و آتشدانت این پایین
چه می گویند آدمها : عجب عدلی خدا دارد
خدایا بودنت افسانه تلخیست
همان بهتر نباشی تو
تو حتی عاجزی از این که تغییری بسی کوچک
پدید آری
چه فرقی می کند آخر که باشی یا نباشی تو؟

+نوشته شده در 87/09/05ساعت14:49توسط مهسا | |

سلام

شرمنده میدونم ۲ ماه هست که مطلب نذاشتم اما منو ببخشید از یه طرفی وقت نمی کنم و از طرفی حوصله وب و این حرفا رو ندارم

 

اخه هیچ کی منو دوست نداره

+نوشته شده در 87/07/28ساعت15:21توسط مهسا | |

عشق من                                                                                                          

               مهربونم

                            تکیه گاه زندگیم

                                                   یکی از بهونه های زندگیم

                                                                                 برادر پاکم

                                    

        بیستمین سال بهار وجودتو تبریک میگم امیدوارم تا بهار زندگیم پا برجاست تولدتو همراه با  خانواده امان جشن بگیریم 

 

+نوشته شده در 87/05/12ساعت18:16توسط مهسا | |

مادرم ثمره ازدواج پرنس اولدريت و اكركلارك تنها دختر پادشاه شهر اوختا و پرنس ارتور گرانده استرلينگتنها پسر پادشاه شهر ايژما بود چند سال بعد از به دنيا امدن مادرم حكومت روسيه كمونيستي شد و تزارهاي روسيه در كوههاي يخزده ي قفقاز جان خود را از دست دادند از ان به بعد مادربزرگ و پدربزرگم عملا مقام خود را از دست دادند و فقط لقب و ثروت خود را حفظ كردند لقب پرنس از انها براي دختر كوچكشان كه مادر من است به يادگار ماند مادرم در سن شانزده سالگي در يك سفر 4 روزه به مسكو با پدرم اشنا شد و اين طوري بود كه اين سفر 4 وزه به سفري يك ماه تبديل شد در اين مدت مادرم متوجه شد كه پدرم به روسيه تبعيد شده و هيچ راه بازگشتي به مملكتش ندارد و اين براي مادرم جاي خوشحالي بود زماني كه اين اشنايي طولاني شد پدرم حس كرد كه به شدت دلباخته ي مادرم شده به همين علت نامه اي به مادرش يعني مادربزرگ من نوشته و گفت كه پسر 20 ساله اش دل به دختري روسي بسته و براي ازدواج نياز به پول دارد مادربزرگم بعد يك ماه تمام ثروت پدري پدرم را فروخت و براي او به مسكو فرستاد پدرم هم با قاطعيت به قصر پرنس ارتور رفت و مادرم را خواستگاري كرد پدربزرگم با ازدواج انها مخالفت كرد اما بالاخره اصرار و پافشاري انها ثمر داد و در كليساي بزرگ شهر ايژما به عقد هم در امدند مادرم تحت تاثير پدرم به دين اسلام روي اورد و ثمره ازدواج انها بعد دوسال برادرم بنجامين بودكه خوشبختي انها را چند برابر كرد و بعد به دنيا امدن من انها به سن پرزبورگ نقل مكان كردند بنجامين تو 18 ساگي عاشق دختري شد از ديارسونتار و بدون توجه به حرفهاي پدرم با پشت گرمي مادرم

با عما راهي ان ديار شد تا خانواده عما را راضي به ازدواج بكند

مادرم راضي بود اما هيچ وقت پدرم راضي نشد و متاسفانه قطاري كه اونها با اون راهي سونتارا شده بودند زير بهمن سنگيني ماند و حتي جنازه هايشان هم پيدا نشد من اون موقع دختري 8 ساله بودم و هيچ چيز از مرگ و مير نميدانستم بعد اون ماجرا پدرم كه مادرم را مقصر ميدانست از او جدا شد و چند ماه بعد هم با پدرم با قطار به استاورپول رفتيم و بايد از اونجا راهي كوه هاي قفقاز ميشديم منو و پدرم همراه با سه مسافر ديگر بايد مسافتي را با كالسكه طي كنيم و از انجا وسايلمان را با سورتمه به كوه هاي قفقاز برسانيم از انجا هم بعد از طي مسافتي 5 كيلومتري كه پياده طي شد به گرجستان رسيديم بعد از استراحتي كه در يكي از هتل ها داشتيم با قطار به سمت ارمنستان راه افتاديم پدرم ميگفت كه چهار روز ديگر ما به مرزهاي ايران ميرسيم و از انجا ديگر راهي تا تهران نيست بلاخره بعد 6 روز سفر مدام به مرزهاي ايران رسيديم از انجا هم پدرم ميگفت راهي تا تهران نمانده و غروب روز بعد ما تهران بوديم ردر تهران ديگر هيچ خبري از كوه و برف بوران نبود و اين من را تعجب زده كرده بود پدرم در خانه با من و بنجامين ايراني حرف ميزد به همين خاطر من هم با زبان فارسي اشنايي داشتم تهران برايم مثل يك شهر خيالي بود و از همه خيالي تر ديدن مادربزرگي كه هميشه تعريفش را از پدرم شنيده بودم و چقدر خوشحال بودم وقتي ميديدم چطور از ما استقبال ميكنند اما چون ورود ما به ايران غير قانوني بود پدرم زياد بيرون افتابي نميشد همه كارهايم را عمه هايم انجام ميدادند مرا مدرسه ثبت نام كردند و هر روز مرا به گردش ميبردند تا سه هفته بعد كه دوباره پدرم مجبور شد به همان طريق كه امديم به روسيه برگردد براي اوردن مال و اموالش پدرم رفت و 9 ماه بعد به طور قانوني برگشت چون سال ها از زمان تبعيدش ميگذشت و زندگي ما از همان زمان شروع شد پدرم با كمك شوهر عمه هام كارخانه اش را دوباره راه اندازي كرد و خانه اي هم مجزا براي خودمان گرفت دلم براي مادر و برادرم خيلي تنگ ميشد اما جلوي پدرم نميتونستم حرفي از مادرم بزنم حتي الان كه 10 سال از اون روزها ميگذره فقط تونستم چند بار پنهاني با مادرم حرف بزنم اينجا دوستان زيادي پيدا كرده ام و زندگيم با روزهاي خاكستري اش ميگذرد اما هنوز هم عمه هايم نتوانسته اند جاي مادرم را برايم پر كنند و تنها يادگار مادرم تنها عكسيت كه از دوران جواني اش دارم

 

..........

واي بر من و بخت سياهم روزگارم تازه رنگ خوشي گرفته بود كه.... پريروز عصر مثل هميشه توي اتاقم كه رو به حياط است نشسته بودم و داشتم يكي از رمان هاي مودب پور به اسم گندم را مي خواندم ضربه اي كوتاه به در اتاق خورد ضربه اي كه فقط متخص به پدر بود مثل هميشه ارام و خونسرد سلام كردم لبخندي زد و گفت سلام نل قشنگم بلند شدم پدر را بوسيدم و گفتم خسته نباشي چايي بريزم ؟ گفت حواست كجا بود كلي زنگ زدم چرا در و باز نكردي و بعد خنديد و گفت نه بشين باهات حرف دارم يكدفعه يك چيزي ته دلم لرزيد نشستم روي تخت و پدر هم نشست روي ننو بهم گفت : دخترم نل عزيزم تو ديگه بزرگ شدي داري ميري توي نوزده سال براي خودت خانمي شدي و بايد پدر رو درك كني گفت كه ميخواد برام يك مامان بياره گفت ميخواد ازدواج كنه چون ديگه بيشتر از اين نميخواد تنهاباشه گفت من بايد چند وقت ديگه ازدواج كنم و اون وقت اون تنها ميمونه بغض گلمو چنگ ميزد با صداي لرزون گفتم اما پدر من هيچ وقت شما رو تنها نميزارم گفت نه دخترم اين يك رسمه تو هم بايد دير يا زود ازدواج كني و من هم...... نذاشتم حرفش تموم بشه از جام بلند شدم و گريه كنون از اتاق اومدم بيرون و رفتم توي حياط هوا سرد بود و ريز ريز هم بارون ميومد من هم فقط يك تيشرت استين كوتاه تنم بود نشستم كنار استخر و هاي هاي گريه كردم پدرم سراسيمه به حياط اومد و بغلم كرد دستشو پس زدم و گفتم كه نميخوام ببينمش گفت تو بايد درك كني نل گفتم نميخوام از جام بلند شدم و با سرعتي باور نكردي به سمت اتاقم رفتم لباس پوشيدم و زدم بيرون قبل اينكه پدرم بهم برسه ماشيني را نگه داشتم و سوار شدم نميدونستم بايد ادرس كجا رو بدم راننده نگاه تفهیم امیزی به من کرد و گفت کجا تشریف میبرید بدون هیچ فکری ادرس خونه فرزانه دوستم رو دادم یک رب بعد که رسیدیم تازه یادم افتاد که کیف پولم رو برنداشتم نمیدونستم باید چیکار کنم حالم اصلا خوب نبود چشمام سیاهی میرفت راننده هم کلافه و عصبانی به من نگاه میکرد مجبور شدم ادرس خونه ی عمه ازیتا رو بدم تا از اون پول بگیرم ادرس دادم و راننده حرکت کرد جلوی خونه عمه پیاده شدم زنگ زدم تا عمه از ایفون منو دیده بود تند اومده دم در و گفت چی شده نل چرا انقد پریشونی من هم فقط تونستم بگم که کرایه راننده رو بده و بعد دیگه چیزی نفهمیدم تا صبح روز بعد که چشمامو باز کردم و دیدم که تو اتاق خودم هستم مثل همیشه پرده کنار زده شده بود سرم رو که برگردوندم پدرم رو دیدم که کنار تختم روی ننو خواب بود یک دفعه خاطرات دیروز مثل یک فیلم جلوی چشمام اومد اومدم بلند شم که خوردم زمین پدرم بلند شد و هراسون بغلم کرد و گفت تو چته چرا این کارها رو میکنی ابروی من رو پیش همه بردی از صدای فریاد پدرم عمه ارام اومد تو اتاق منو از پدرم جدا کرد و گفت چته اردلان چرا دق و دلیتو سر این طفل معصوم در میاری برو بیرون از اتاق پدرم رفت بیرون و عمه منو روی تخت خوابوند و گفت عزیزم نل قشنگم پدرت عصبانیه دست خودش نیست ناراحت نشی ها سرم رو برگردوندم و به عکس بنجامین که روی کمد بود نگاه کردم کاش اون سال ها من هم همراه بنجامین زیر اون بهمن مرده بودم تا این روزها رو نبینم به عمه گفتم تنهام بزاره وقتی از اتاق رفت بیرون تلفن رو برداشتم و شماره ی مادر رو گرفتم دیگه از این نمیترسیدم که مبادا پدر از اون طرف تلفن رو برداره بعد ۶ یا ۷ دقیقه ارتباط برقرار شد تلفن رفت روی پیغام گیر مادر خونه نبود براش پیام گذاشتم و گفتم که اگر خونه اومد ظهر منتظر زنگم باشه تلفن رو که قط کردم عمه اومد تو متجه شدم که پشت در بوده و صدام رو شنیده خدای من اینها دیگه کی هستند یک مشت موجود کثیف اومد لبه تخت نشست و گفت با اماندا چیکار داشتی ؟ جوابش رو ندادم دوباره پرسید وقتی دید جواب نمیدم گفت نترس به اردلان چیزی نمیگم و از اتاق بیرون رفت چشمام سنگین بود اونا رو که بستم خواب دووید تو چشمام ..........

بیدار که شدم ۱۲ ظهر بود عمه برام سوپ اورد و از اتاق بیرونرفت دوباره شماره ی مادر رو گرفتم ایندفعه خودش برداشت فقط تونستم گریه کنم گفت نل چی شده ؟ چرا این وقت روز زنگ زدی پدرت ؟ گفتم مادر میخوام بیام پیش تو من دیگه به سن قانونی رسیدم دیگه نمیخوام اینجا باشم و ماجرا رو براش تعریف کردم مادرم خیلی خوشحال شد و گفت که اگر پدرم خواست ازدواج کنه من میتونم برم پیش اون خدای من خوشبختی از این بالاتر ..... وقتی گوشی رو گذاشتم عکس مامان رو از زیر تخت در اوردم و صورتش رو بوس کردم حالا تو دلم میگفتم که کاش پدر زود تر ازدواج کنه ....

عصر ندا و  فرزانه اومدن خونمون و وقتی صبح نرفته بودم مدرسه نگرانم شده بودند چیزی نگفتم بهشون فقط گفتم که حالم خوب نبوده چند ساعتی نشست و بعد رفتن چراغ رو خاموش کردم که ملوسم پرید رو تخت بغلش کردم غمگین میو میکرد اصلا از اون فراموشم شده بود بدبخت انگار اون هم میدونست که من ناراحتم از دیروز پیداش نشده بود خدای من از دیروز چیزی نخورده بود شيشه ي شيرشو اوردم و گذاشتم دهنش پدر هنوز از كارخانه برنگشته بود سير بودم ملوس كه چشماش رو هم رفت من هم خوابيدم....

+نوشته شده در 87/05/07ساعت4:15توسط مهسا | |


زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!

مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!

زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!

مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.

زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.

مرد جوان: مرا محکم بگير .

زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟

 مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت

 بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند:

برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل

 بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را

 مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي

 اخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

 

+نوشته شده در 87/05/07ساعت4:8توسط مهسا | |